در خیابانی باریک که ماشین ندارد و به جایش سیل جمعیت دختر و پسر است که در هم می لولند و یه مغازه ها سرک می کشند بر سکویی می نشینم و خیره به عکس بزرگ تیلیغاتی شهوت انگیز کالوین کلین آرام آرام به سیگارم پک می زنم. خودم را نشسته می بینم که مردم در حال عبور در پس زمینه نگاهم دیده نمی شوند و من تنها به همان عکس زل زده ام بی هیچ خیالی. دوست دارم همین طور دو ساعت را بگذرانم. می بینم خودم را که از نردبانی چوبی و سست با گامهایی بزرگ برای یک بچه ۵ ساله بالا می روم تا به اتاقک بالای دستشویی که گوشه حیاط آفتاب خورده درست یازده قدم آن طرف حوض قرار دارد برسم. خود را از در به درون اتاقک می کشم و فکر می کنم که اینجا سقفش برای عمو کوتاه است که بایستد. هر چند عکس های بریده شده از مجله که بر دیوار کاغذدیواری شده چسبانده شده اند برایم جالب است و می دانستم که نوستالژی شده اند هر چند که چند سال بیشتر نبود که از آن سال ها گذشته بود عکس زنان ایرانی با موهای پوش داده شده و مژه های انبوه و یقه های باز و زن های بلوند خارجی با پاهایی بلند و کشیده که شلوارشان سخت به پاهایشان چسبیده و آرام آرام به سمت پایین کمی گشاد می شود. روی میز تحریر زنگ زده که روکش چرمش خوب ساییده شده یک عالمه خرده ریز است که باز می دانستم به مرور زمان جمع شده اند. مجسمه های کوچک مدال ها سازدهنی ها جعبه ای با مخمل قرمز درونش دکمه های سرآستین با سنگی بلورین ادکلن ها نوارهای کاست بی نام و نشان جعبه عکس ها .. و کتاب ها. همه چیز دیدنی بود اما آن چه که مسحورش شده بودم نوری بود که از پنجره کوچک خاک آلود به درون اتاقک می تابید. نوری بود نارنجی و زرد و قرمز که مثل مه همه چیز اتاقک را در خود پوشانده بود بوی خاک می داد تمیز بود و هیچ غباری نداشت اما کدر بود. سحرانگیز کدر بود. نوری بود قدیمی و زیبا و غمناک که صدای نفسم را در خود محو می کرد. دانه های ریز برف می بارند و جمعیت به شتابی بیشتر افتاده. من همچنان نشسته روبروی عکس بزرگ تبلیغاتی شهوت انگیز کالوین کلین.
موسیقی معجزه انسان است برای خودش. شکوه انسان است برای تنهایی خودش. که به جادوی موسیقی می توان آن انگشت اشاره را بالا برد و آسمان شب را گرداند.
پنجره سیگار و چایی
و تو که به اشتباه به جای طبقه سوم یک بار به طبقه چهارم رفته ای و یک بار دیگر دستگیره در طبقه اول را چرخانده ای با خود ارزیابی می کنی که در غربت و تنهایی به خیالبافی های Sid Barret گوش بدهی یا نه.
در رختخواب بودم که به دوستم گفتم که شب قدر ما که تکیه داده بر پنجره ای تاریک رو به خیابان و کوههایی تاریک گذشت. سیگار می کشیدم و لب می گزیدم. این طور گذشت رفیق..
تلفن را که قطع کردم انعکاس صدایم را باز از گوشی می شنیدم که می گفت سیگار می کشیدم و لب می گزیدم. پس از جا جهیدم و باز بر لب پنجره رفتم و سیگاری دیگر گیراندم که مرا به خود خوانده بود..
از من تاریک به تو ای کوه تاریک. صدای مرا می شنوی؟
بادی که می آمد و دود رقصان سیگار را به چشم هایم می راند و اشکم را در می آورد..
سالها، و سال ها
هر چه که پول داشتم را کتاب و روزنامه و مجله خریدم. نه شلوار جینی خریدم و نه کفش پاشنه بلند و ماتیکی.
بی وقفه، سالها و سال ها
نه افتخار است و نه سرشکستگی، که به مرثیه بیشتر می ماند. مرثیۀ سودای چیزی که انتهای دل را می خلاند و خود مرثیه ای نمی خواند.
که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
یه وقتی زیر یه سرپناه همین طور که دستم رو شونه بچمه بهش جواب خواهم داد که من الآن یادم نمیاد که علت رعد و برق چیه، می دونم که ابرها به هم می خورن ولی اینکه بار مثبت یا منفی دارن و یادم نیست. می تونی تو اینترنت ببینی که علتش چیه. بعد به من هم بگو. ولی می دونم که چرا اول برق میزنه بعد صدای رعد می آد.. ولی حالا بیا فقط نگاهش کنیم...
روبروی پنجره تمام قدی می ایستم و همزمان به ماشین های در حال عبور و انعکاس خودم در شیشه نگاه می کنم و همزمان مسواک می زنم و همزمان Tiesto برایم ابدیت را با صدایی بلند می نوازد و من به مایلی کهن فکر می کنم و قطبی. به غم بی پایان زندگی.
از کناره دیوار از سراشیبی بالا می روی و کلاهت را بر سر کشیده ای و در گوشت می خواند ای بخت سرکش تنگش به بر کش و این در حالی است که هیچ جای این شهر به آن چه که می شنوی ربطی ندارد و تو از این عدم تقارن لذت می بری..
اتوبوسی که مرا از میان ساختمان های بلند و مونیتورهای غول پیکر حرکت می دهد و من به این گوش می کنم که دنیا دیگه مثل تو نداره و بعد یه عالمه گوگوش..
آنچنان بوسه ای که از سیگار گرفته می شود که تا نیمی از فیلترش می سوزد و می سوزد و دود می شود و خاطره می شود و نیست می شود و هست می شود و نیست می شود..
من یک دهاتی سادهام که در مواجهه با شعرگونههای به ظاهر پیچیدهام دچار رقت و لطافت میشوم. من کمی خودخواهم که دوست میدارم هنوز قسمتی از مردمان را فقیر و ساده ببینم. مثلاً به کشمیر که میروم هنوز کودکانی باشند که با دست فرشهای ابریشم ببافند، یا در پرو هنوز سرخپوستانی باشند که با آن کلاهها و شالهای قدیمی در گذرراههای آند به دنبال گلهی لاماهایشان در حرکت باشند. یا در تبت هنوز مردم در تمدن هزار سال پیششان راکد مانده باشند. باید ببینم که در علم اقتصاد مدلی برای این علاقهمندیها تعریف شده است یا نه.
شب که میشود راحت میشوم. در آغوش پرعمق شب جایم گرم است و نفسهایم کند میشود. سکرآوری است که هشیارم میکند. تا ترسناکی صبح فردا را بسی دور ببینم.
پکی می زنم و از تکه سنگی که بر آن نشسته ام، از بلندای تپه ی سبزی که با قرمزی خورشید آمیخته است، جدا می شوم و گوشم بر صدای اتوبان شلوغ پای تپه ی سبز بسته می شود و چشمم بر آن پرنده ی دور که از بس دور است شبیه نقطه شده و بر فراز جنگل سبز و زرد و نارنجی تپه ی آن طرفی چرخ می زند، محو می شود و آگاهی ام از سرم که بر بدنم که بر تکه سنگ نشسته کنده می شود و می رود در پرواز آن پرنده می نشیند. فعلاً به بال زدن احتیاجی نیست همین طور در هوا معلقم بر فراز جنگل فقط زیپ کاپشنم را می کشم که باد سردم نکند و فکر می کنم که چه پرواز بی حاصلی.