مرغ بر بالا پران و سایه‌اش / می‌دود بر خاک، پرّان مرغ‌وش

ابلهی صیاد آن سایه شود / می‌دود چندانک بی‌مایه شود

تیر اندازد به سوی سایه او / ترکشش خالی شود از جستجو

ترکش عمرش تهی شد، عمر رفت / از دویدن در شکار سایه، تفت

 

آقای مولوی! این توضیح و توجیه فیزیکی-مادی از هر چیز (از شیر مرغ تا اخلاق و عشق و کائنات) را در این زمانه دیگر کجای دلمان بگذاریم؟ شما پاسخگو هستید؟ یا لذت نفی/کشف/فهم/اختراعش را برای ما گذاشته اید؟ اگر اینطور است باید بگویم که چیز هیجان انگیز و جانکاهی است! خسته مان کرده بس که به جوابش نمی رسیم! یک لحظه هم ذهنمان آسایش ندارد! جز آن لحظات استثنایی. آن لحظاتی که غوطه ور در دریای شک، تصویر خاطره انگیزی از ساحل آرام و امن لحظاتی ما را از دست و پا زدن غافل می کند. آن لحظاتی که نیمه شب سر از کتاب بر می داریم و رد عطری را در هوا جستجو می کنیم. آن لحظاتی که پسربچه سه ساله از شکل گلبرگی «عادی» در میان علفزار به شگفت می آید. آن لحظاتی که مادرمان پای سینک آشپزخانه در خود فرو رفته و ظرف می شوید...

بعله اینطور است اگر از احوال ما جویا باشید.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

 

خوب یه وقتایی هم بود که من مسیر خیابون اصلی تا خونمون رو که یه کوچه عریض و دراز بود رو پیاده تو تاریکی می‌اومدم و با صدای بلند، گفتا من آن ترنجم و چیزای دیگه گوش می‌دادم. هیچم به ذهنم خطور نمی‌کرد که الآن ممکنه یه بابای موتورسواری پیدا بشه که بیفته دنبالم که دست بکشه بهم یا کیفمو بزنه یا چاقوییم کنه یا هر چی! دلم سوخت که انقده ساده بودم!

  
نویسنده : حورا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

  
نویسنده : حورا ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

 

پیداست حال مردم رند، آن‌چنان‌که هست
- خرم، دلی که فاش کند هر نهان که هست! -
می‌خواره گنج دارد و مردم، بر آن که: «نه!»
زاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست

مومن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقاد
ترسا
محمدی شد وُ
عاشق
همان‌که هست...


- اوحدی مراغه‌ای

(+)

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

 

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

 

روز - خارجی

صندلی خالی پیدا شده و نشسته‌ام. خیابان هم چندان شلوغ نیست با اینکه اول صبح است. رادیو رسیده به قسمت اراجیف برنامه‌هایش که از بلندگوهای اتوبوس ریزش می‌کند روی سر همه. نگاه‌ها بی‌حوصله این‌سو و آن‌سو می‌چرخند. زمان کمی می‌گذرد و همه صبر می‌کنند. چیزی متفاوت به گوش می‌رسد.

صدای فرهاد در میان ملودی‌هایی آرام به گوش می‌رسد. از همان بلندگوهای اتوبوس. محکم و کوبنده نمی‌خواند. غمناک و خنک و آرام و آبی می‌خواند که هر روزش یکسان شده و همه بوی کهنگی می‌دهد. ملودی خوب است. صدایش هم. نگاهم طبعاً سُر خورده روی پشت‌بام‌های دودگرفته ساختمان‌های خاکستری خیابان انقلاب کهنه. خنکای باران، از دیشبِ شلوغ همین خیابان‌ها، از میان اشک‌آورها و باتوم‌ها گذشته و حالا خنک‌تر و روح‌انگیزتر هم شده.

به قسمت مردانه اتوبوس نگاه می‌کنم. نگاه‌هایشان پایین است.

 

شب - داخلی

همین‌طور که گذر می‌کنم، به طور اتفاقی کمی روی کانال NHK می‌مانم. از ژاپن پخش می‌شود. قلبم لرزشی خفیف پیدا می‌کند.

نقاشی با قلم‌مو و مرکب و رنگ‌های ساده و طبیعی، از کوه‌ها و درخت‌ها و دریاچه‌های شرق دور کم ندیده بودم. اما آن پیرمرد، کارش، یک بام با بقیه فرق داشت.

کاغذهای سپید پوست‌برنجی‌اش چندان بزرگ نبود و خطوط را هم ساده می‌کشید و رنگ هم گاه‌گداری. ولی از پس آن‌ها جانِ جان کوه‌ها را می‌کشید.

خیلی سال پیش دانشجو بوده ظاهراً و به کوهستان آمده و نقاشی می‌کرده از کوه‌ها به سبب مطالعه بر روی آتشفشان‌های زیرشان. بعدترها همانجا مانده و باز هم از کوهها نقاشی کشیده اما نه به سبب مطالعه آتشفشان‌ها. به سبب تنهایی آرام و شگفت‌انگیزی که در میان کوههای سبز و بلند و پرصخره پیدا کرده بوده.

دستهایش چروک شده بود و به دوربین تنها لبخند می‌زد. ظاهراً الآن مرده است.

قلبم خفیف می‌لرزید.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

 

چرا همه این گنده‌ها و متوسط‌های سپاه، صورت‌های تیره و پیچیده به هم و مسخ‌شده دارند؟

چرا همه این کوچولوهای بسیج، هیکل‌های درشت و چشم‌های دریده و پرعقده دارند؟

سؤالم هیچ سیاسی نیست، علمی است.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

 

پنجره را باز کردم و نگاهی به زمین بسکتبال و تپه پشت سرش انداختم. تختخوابم را انتخاب کردم و چمدانم را در نزدیکی‌هایش رها کردم و زدم بیرون. از سراشیبی و درب بزرگ گذشتم و امتداد خیابان ناشناخته را پیش گرفتم تا ببینم به کجا می‌رسد. رسید به یک فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ.

چرخ‌زنان به قفسه آبجوها رسیدم. هاینه‌کن را شنیده بودم ولی تا به حال ندیده بودم. سبز بود. ولی هنوز مانده بود تا در ایران، موج سبز، فراگیر شود. به هر حال، بی موج سبز هم از سبزی قوطی‌اش خوشم آمد. یکی برداشتم. دوباره زدم بیرون. خیابان را سربالایی بالا آمدم. سرم پایین بود از زور سربالایی. سر بلند کردم و دیدم کلیسایی با آجرهای قرمز و شیشه‌های رنگی، کوچک و باران‌خورده، سمت چپم، دورتر، احاطه شده با گلهای رنگارنگ و خاک سرخ، بر دو زانو ایستاده، مقابل کوهی سبز و پر درخت.

همه چیز تازه از باران به‌درآمده بود.

کج شدم به سمت راه سنگریزه‌ای کلیسا. کلیسا را نیم دور زدم و نشستم روی نیمکتی، اریب روبروی هم کوه، هم کلیسا.

قوطی را درآوردم. کمی لم دادم و دستم را بالا بردم به سلامتی عمارتی که شانس آورده بود که در همچو جای زیبایی باشد، تا توی ذوق نزند. کوه کمکش کرده بود...

سرد بود. خون در رگ‌هایم می‌دوید، از آن اولین، در آزادی.

بلند شدم. میان‌بر، پایین آمدم. فقط لحظه‌ای سر برگرداندم تا آن منظره را دوباره ببینم. عکس شد. و ماند. دیگر به آنجا نرفتم. و ماند.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

 

کتاب را پرینت گرفته‌ام و جلد و سیمی و این حرف‌ها. باید جای خوبی خواندش. مثل گوشه کافه با سیگار و کبریت و چای و همهمه و دود و این صحبت‌ها. دلم موج نمی‌زند که کاش نوه‌دار هم بشوم که کتاب را نشانش بدهم که در سال‌های سیاه بعد از کودتا، گیرافتاده بین دو نسل انقلاب‌کرده‌‌ی مغزقاطی و نسل کول ‌شیربرنجی نوشکفته، از این کارها هم می‌کردیم ما...

چشمم می‌افتد به جمله‌ای گودری که: از خاطرات یک حاجی بود که پیرزنی همسفر ما بود، وقتی در طواف مابین جمعیت احساس خفگی می‌کرد، فریاد میزد یا امام رضا کمک! بیشتر از لودگی و بی‌خاصیتی آن گودرنویس است که با خشم می‌خندم تا از بدبختی و ندانستن پیرزن. یا چرا پیرزن؟ خودم. پیرزن چه تقصیر دارد؟ دوباره خنده خشماگین. همکارم صدای رادیو را بلند می‌کند که همایون بخواند نبسته‌ام به کس دل،‌ نبسته کس به من دل و من این‌طور خنده‌ام تمام می‌شود. چه می‌دانم... دوباره و دوباره مشغول کار می‌شوم. کار. دوباره. بی‌هیچ، لبخندم می‌آید.

نگاهم به کتاب می‌افتد و جای بعدی را برای خواندنش انتخاب می‌کنم. تنهایی، بی‌سیگار، درازافتاده بر زمین سرد.

 

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

 

نگوئید که من لذت طعم بازمانده قهوه بر روی زبان که با دود سیگار می‌آمیزد را نمی‌دانم یا آن صدای مبهم قدم برداشتن در برف و گوش دادن به سکوت برف را. غرقه شدن در کتاب و خیال را. خیره شدن به درخت و آسمان و ساختمان و بوته ی خار کنار جاده و اینها را... من استاد این گونه لذت ها هستم. آن لذتی که می‌خواهم بگویم چیزی است که در ورای همه این لذت هاست. آن زمان که این لذت ها را می‌بری و باز خودت را در پس همه آنها احساس می کنی. می‌بینی که باقی ماندی. لذت را می‌بری و با این وجود هنوز هستی. هستی که چه بشود؟...

من از آن چیزی می گویم که باز هم باقی می‌ماند علیرغم چشیدن آن لذت‌ها. من به دنبال لذتی از برای آن چه/که در پس‌زمینه باقی مانده نیز هستم و اعتراف می کنم که آن را مهم‌تر هم می دانم.

هر چه که بیشتر می گردم فاصله میان این میل و واقعیت‌هایی که به زیر ِ دندان تجربه می‌کشم بیشتر می شود. تو گویی که این میل، آرزوی مزخرفی بیش نیست. انگار که ساخته ذهنم باشد از بس که دور است. ولی مگر این ذهن از کجا می آید؟ از هیچ؟ از هیچ می آید؟ از تو خواننده اتفاقی که حوصله کردی و تا اینجا خواندی، می‌خواهم بپرسم که چیزی غیر از نظریه‌های روان‌شناسی می‌دانی که به من بگویی. چیزی که در درونت اتفاق افتاده باشد...

بروم که حوصله ام سر رفته. هه، چه جالب نام وبلاگم هم تأکیدی بر همین لذت هاست که اغلب می برم. بروم گشتی بزنم با این دعا در دل که کاش جایی کرشمه ای و معصومیتی ببینم از واقعیتی! باشد که مرهم ناکامی های آرزوهای نامعقول و لامحسوس و لامصب این دل زیاده طلب باشد... (آیکون صورتی خنده در میان برف شادی!)

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

 

صدای ساکسیفونی آمیخته به پیانو از اسپیکرهایی بزرگ به گوش می رسد. ساکسیفون آرام و پرکشش و سوزناک ناله می‌کند و پیانو سرخوش و با ریتم می‌نوازد.

پنجره باز است. باد به شیطنت در پیچاپیچ پرده‌ها می‌وزد و پرده‌ها به آرامی می‌رقصند.

روی میز چراغ مطالعه‌ای روشن است. نور گرمی را با حالتی آمیخته به حیا و گستاخی و سخاوت می‌پراکند. شب‌پره‌ای مست و دیوانه‌وار در فضای نور می‌چرخد.

اتاق از شکوه یک درخت هم فراتر رفته. از خنکای جویباری در میان کوهستان زلال‌تر شده. اتاق از بقیه‌ء زمان و مکان جدا شده. مردی، زنی را به کهکشان برده.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

 

چه چیزی خوش‌تر از اینکه از صبح تا شب را تنها در اتاقی بگذرانی پر از چیزهای خوب.

ساعت‌ها پاها را ولو می‌کنی روی میز و در صندلی فرو می‌روی و کتاب می‌خوانی. ورق می‌زنی و ورق می‌زنی. کامپیوتر هم سلکشن‌ها را پخش می‌کند. به اینترنت فقط یک بار کوتاه سر می‌زنی مبادا که وقتت از دست برود. گاه که نگاهت به ردیف کتاب‌ها و فیلم‌های رنگانگ هم می‌افتد لبخندی می‌زنی اما هیچ مغرور نمی‌شوی و از این حس بیشتر می‌خندی. کولر روشن است. یکی دو تایی فیلم می‌بینی و گاه که از روی صندلی بلند می‌شوی تا کمر صاف کنی کنار پنجره هم می‌روی و سیگاری می‌گیرانی. بی هیچ دلتنگی برای آدم‌ها، جاها،‌ زمان‌ها. غذاخوردن هم فراموش می‌شود.

عیش لطیفی‌ست.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

 

سعدی یک بار گفته بود که

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

کاین عمر طی شد اندر امیدواری

حافظ هم یک بار گفته بود که

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

مولوی هم یک بار گفته بود

...

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

 

گذران عمر بعد از ۴٠ سالگی کار خطرناکی است از  آن‌رو که چهره آدمی رفته رفته عمقی به خود می‌گیرد که زیبایی یا کراهت آن تا باقی عمر برجا می‌ماند..

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

 

«لحظات بحرانی، شور و سرزندگی مرد را دوچندان می‌کند. یا به بیانی موجزتر، تا زمانی که پشت مرد به جایی گرم است زندگی را آغاز نکرده است.»

نقل شده از خاطرات مرد مرده‌ی شاتو بریان توسط پل استر در کتاب اوهام.

«من بیش از حد هوشیار و هیجان‌زده بودم و نوعی جنون، معجون غریبی از ترس و انتظار و شادی وجودم را فراگفته بود، گویی سه مغز داشتم که هر سه همزمان کار می‌کردند. در دوردست دیوار بلندی از کوه افق را پوشانده بود، قوشی بالای سرمان در هوا معلق بود پروانه‌ای آبی رنگ روی سنگی نشست. پنجاه متر هم از خانه دور نشده بودیم و با این وجود پیشانی‌ام خیس عرق شده بود.»

پل استر در کتاب اوهام جملاتی به این صراحت در شرح لطافت بیداری جان آدمی کم آورده است، که نیازی هم نبوده، که همه‌ی شرح داستان پر است از این بیداری. بیداری‌ای ساده که قرار نیست ما را به آسمان پرتاب کند. به سادگی فقط روزنه‌هایی برای روحمان فراهم می‌کند تا کمی بزرگ‌تر شویم و کمی به پرواز درآییم و لذت همان اندک را به تمامی بر جانمان بریزیم. بزرگ‌تر تر شدن با خواننده است.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

 

شب که باشد و تو از خانه ای که در آن مجلس خواستگاری خواهرت است بیرون بزنی و باران، گسترده ببارد و تو سیگارت را بگیرانی.‌ این طور است که همه خاطرات ٢٨ ساله آرام می گیرند و تو می پیچی به پشت ساختمان، زمین بسکتبال را رد می کنی و نگاهی کج به تور کثیف و آبچکانش می اندازی و می رسی به پله های فلزی با نرده هایی سبز که از تپه ی پوشیده از درختان و بوته های باران خورده بالا رفته. کسی زمانی وقت صرف کرده و نیمکتی نیمه وحشی از تنه درخت آن بالا روی شیب تند تپه جنگل پوش ساخته.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

 

در خیابانی باریک که ماشین ندارد و به جایش سیل جمعیت دختر و پسر است که در هم می لولند و یه مغازه ها سرک می کشند بر سکویی می نشینم و خیره به عکس  بزرگ تیلیغاتی شهوت انگیز کالوین کلین آرام آرام به سیگارم پک می زنم. خودم را نشسته می بینم که مردم در حال عبور در پس زمینه نگاهم دیده نمی شوند و من تنها به همان عکس زل زده ام بی هیچ خیالی. دوست دارم همین طور دو ساعت را بگذرانم. می بینم خودم را که از نردبانی چوبی و سست با گامهایی بزرگ برای یک بچه ۵ ساله بالا می روم تا به اتاقک بالای دستشویی که گوشه حیاط آفتاب خورده درست یازده قدم آن طرف حوض قرار دارد برسم. خود را از در به درون اتاقک می کشم و فکر می کنم که اینجا سقفش برای عمو کوتاه است که بایستد. هر چند عکس های بریده شده از مجله که بر دیوار کاغذدیواری شده چسبانده شده اند برایم جالب است و می دانستم که نوستالژی شده اند هر چند که چند سال بیشتر نبود که از آن سال ها گذشته بود عکس زنان ایرانی با موهای پوش داده شده و مژه های انبوه و یقه های باز و زن های بلوند خارجی با پاهایی بلند و کشیده که شلوارشان سخت به پاهایشان چسبیده و آرام آرام به سمت پایین کمی گشاد می شود. روی میز تحریر زنگ زده که روکش چرمش خوب ساییده شده یک عالمه خرده ریز است که باز می دانستم به مرور زمان جمع شده اند. مجسمه های کوچک مدال ها سازدهنی ها جعبه ای با مخمل قرمز درونش دکمه های سرآستین با سنگی بلورین ادکلن ها نوارهای کاست بی نام و نشان جعبه عکس ها .. و کتاب ها. همه چیز دیدنی بود اما آن چه که مسحورش شده بودم نوری بود که از پنجره کوچک خاک آلود به درون اتاقک می تابید. نوری بود نارنجی و زرد و قرمز که مثل مه همه چیز اتاقک را در خود پوشانده بود بوی خاک می داد تمیز بود و هیچ غباری نداشت اما کدر بود. سحرانگیز کدر بود. نوری بود قدیمی و زیبا و غمناک که صدای نفسم را در خود محو می کرد. دانه های ریز برف می بارند و جمعیت به شتابی بیشتر افتاده. من همچنان نشسته روبروی عکس بزرگ تبلیغاتی شهوت انگیز کالوین کلین.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

 

موسیقی معجزه انسان است برای خودش. شکوه انسان است برای تنهایی خودش. که به جادوی موسیقی می توان آن انگشت اشاره را بالا برد و آسمان شب را گرداند.

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

 

من تا آخر ایستاده ام

  
نویسنده : حورا ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

پنجره سیگار و چایی

  
نویسنده : حورا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

← صفحه بعد